مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه در وفات حضرت ام البنین
توسل کن! بگو آتش به حالِ زارم افتاده بگو آشـفـتگی در رونـقِ بـازارم افتاده بیا و بر مزارِ خاکیاش دستی بکش با اشک بگو پژمردگی بر جلـوهٔ گـلـزارم افتاده ندارم خوابِ راحت بسکه دلتنگم! ببین شبها چه کابوسی به چشم کاملا بیدارم افتاده از اینکه جایِ یاریِ امامَم معصیت کردم عجب آهی به سرتاپایِ شام تارم افتاده نفهمیدم ادب؛ عالیترین اصلِ وفاداریست که پی در پی غضب در وادیِ رفتارم افتاده بگو قلبِ مرا دیـوانهٔ عـشـقِ امـامَم کن بگو جانِ همین اشکی که بر رخسارم افتاده فدای آن نجابت که فقط خرجِ ولایت شد دلاور پروریهایَش بر این افکارم افتاده ببین برداشتم از سفـرهٔ اُمُّالبـنین تسـبیح اگر "ذکرِ فرج" در چرخشِ أذکارم افتاده بگو ای مادرِ بابالحوائج؛ جانِ عباسَت بگو اُمُّالبنین! خیلی گره در کارم افتاده خبر دارد خودِ اُمُّالبنین از جمعههایِ من خبر دارد که دنـیـا در پیِ آزارم افـتاده نه پیغامی، نه پسغامی، نه دیداری، نه گفتاری پریشانم! که هجران؛ بینِ من با یارم افتاده همان یاری که میگوید کنار علقمه گریان علَم از دستهایِ مـاهِ بیتکـرارم افتاده میانِ روضهٔ داغِ عـموعـباس میگـوید به رویِ خاکِ صحرا سیّد و سالارم افتاده! |